خاطرات یک شهروند
این داستان برای افراد پایین تر 15سال توصیه نمی شود.15-
باز هم ساعت6:30 رسیده بود ساعت هم صدای اذانش به افق واشنگتن درامده بود هر روز این موقع یاد این حرف میافتادم که می گفت "کار امروز به فردا مسپار"من هم که همیشه امروزی بدتر از دیروز داشتم بالاخره با اراذل و اوباش روانه مدرسه شدیم مثل همیشه اتوبوسی مملوء از مسافربود اینجاست که ان داستان چهارم دبستان در مورد رعایت صف نانوایی صدق نمی کند خلاصه بزور یه جایی بدست اوردیم.
خدا را شکر سلامت به ایستگاه رسیدیم اما مثل اینکه حیف نان بجای باغ مظفر توی اتوبوس ما تشریف داشتند وهر کس از نبودچیزی بشدت رنج می برد مردی معتاد از نبود پنیرهایش ،کارمندی که هرچه از زیر میزی به دست اورده بود برباد فنا می دید،دختر خانم جوانی از دزدیدن اثار هنری که برای خلق آن چندین روز را جلوی اینه سپری کرده بود ،انگلیسیی که از نبود سنگ نوشته های تخت جمشید بر سر خود می زد و راننده هم از نبود اتوبوس.
واقعا صحنه غم انگیزی بو ددرست مثل چهره هایی شبیه به تماشاگران استقلال غمگین،مظطرب وارزو به دل.بالاخره به مدرسه رسیدیم یادمان امد که امروز روز بررسی وضع ظاهری دانش اموزان است ،پس تصمیم گرفتیم به قول دوستان خیابانها را متر کنیم .4جاده پیش روی ما قرار داشت ،یکی از جاده ها که ماموران شهرداری طبق معمول 24 ساعته ودر تمامی ایام سال مشغول حفاریهای علمی لوله کشی بودند.
راهی دیگر که در و دیوار ان را با زباله عطراگین کرده بودند راه دیگر هم از بس دود ماشین وجود داشت گازهای گلخانه ای برای خودشان خانه زده بودند وهیچ سوزنی چاره سوراخ لایه اوزون انجا را نمی کرد و فقط یه راه دیگر باقی می ماند،راهی که به بازار ختم می شد.
از بس ماموران نیروی انتظامی ریخته بودند که ادم یادجبهه وعملیات کربلای5 میافتاد،همه جا حرف از طرح امنیت اجتماعی بود دختر خانمی را پس از اینکه فهمیدند دختردوستشان است ازا د کردند وپسری را که پس از کتک کاری نه از شلوارو لباس چسپان خبری بودو و نه از موهای خروسی رها کردند،واقعاداشت فیلم های اکشن به طور زنده پخش می شد.ما هم که از خدا خواسته پشت سر ماموران زحمت کش نیروی انتظامی راه افتاددیم که ناگاه کسی را دیدم که از فرو رفتن در چاههای لوله کشی خیابانها و بوییدن هر چی زباله ونفس کشیدن در دود بدتر بود، ان کس،کسی نبود جز جناب
اقای مدیرکسی که معلوم نبود در مدرسه چه فیلم اکشنی را بر روی ما بازی کند؟واقعا کسی نمی داند؟ای کاش حیف نان خود ما را هم می برد و قدمهایمان برای متر کردن زمین شکسته می شد.بالاخره ما را به مدرسه برد ساعت شنی برای کتک کاری ما راه افتاد و باید بی صدا فریاد می کردیم حلقه سبز را دور گردن ما آویختند و ما را می کشتند و زنده می کردند کاری که افسران پلیس این کار را نمی کردند ...........
نوشته شده توسط رضا در شنبه هشتم دی 1386 ساعت 1:43 موضوع | لینک ثابت

یکی از وظایف مهم هر کشور حفظ وحراست از مرزهای کشور وامادگی برای جلوگیری از هرگونه حمله می باشد.برای به نتیجه رساندن این اهداف مستلزم بهره مندی از تاکتیک های رزمی روز، استفاده از سلاحهای روز و نیروی کارامدو جوان می باشد.متاسفانه در ایران به نیروی رزمی اهمیت زیادی قائل نمی شوند وبیشتر به بهره مندی از سلاحهای مدرن دل بسته اند که این یک امر نادرست می باشد.در بین جوانان ایرانی متاسفانه سربازی یک ذهنیت بد پیدا کرده است که در اینجا به برخی از این موارد می پردازیم.
سربازی
با صدای زنگ در از خواب پریدم وبلند شدم تا برم در رو باز کنم در روکه باز کردم دیدم تا اقای پستچی یه بسته توی دستش گرفته و داره بهم می خنده بهش گفتم به چی می خندی ؟دستش رو کرد توی موهام که خوشبختانه به علت توهم بودشون بیشتر از یه بند انگشت داخل نرفت گفت بدو برو کوتاهش کن، بسته رو گرفتم ورفتم توی حیاط بازش کردم دیدم از نظام وظیفه اومده همون لحظه فهمیدم که روز وداع با دوستان فرارسیده به نظر من بعدازشنیدن اهنگ پیام بازرگانی وسط فیلم این دومین خبر ناگوار برای اقایون هست .خب دیگه مجبور شدیم خودمون رو اماده رفتن به خدمت مقدس سربازی کردیم.
پهلوی دوستمون رفتیم تا موهامون رو کچل کنه،من که همون لحظه چشمامو بسته بودم تا چشمامو باز کردم دیدم سر علیرضا منصوریان پهلومون شرف داره این یکی از بدترین بلایای طبیعی برای اقایون به حساب مییاد که همه گیر،خانمانسوزوبیرون امدن ازاین بلا سخته ولی متاسفانه کشیدن این بلا شرطی برای تمامی کارها از جمله ازدواج شده است.
بالاخره روز رفتن فرا رسیده بود عجب روز سختی مثل موقعیه که جوجه توی تخمی پر از خوراکی بیرون اومده اما تا میاد بیرون به جز گربه چیزی نمی بینه. بالاخره سوار اتوبوس شدیم و برادران ارتشیمون دائم ای لشکر صاحب زمان........ می خوندن ،پس از مدت 7 ساعت به پادگان نظامی نیروی هوایی بوشهر رسیدیم.واقعا ایران از لحاظ نظامی پیشرفت چشم گیری کرده به طوری که تمام افراد اونجا توی شکمون4-3 تا کلاش مخفی کرده بودن اما نمی دونم چرا وقتی می رفتن توی اشپزخانه تعداد اسلحه هاشون بیشتر میشد که توان دویدن رو نداشتند اونقدر سلاح روز دنیا توی انبارشون ریخته بود که ادم تعجب می کرد بیشترون هم علامت پرچم عراق روش زده بودند فکر کنم این اصلحه ها رو نادرشاه از عراق به غنیمت گرفته بودچون کشور اسلامی هیچ وقت این کارها رو نمی کنه.
هنوز از اتوبوس آبی(برنامه امشب سینماهای تهران)ببخشید،پیاده نشده بودیم که سه چهارتا تیر دم گوشمون زدن وما رومی دووندن اونها با ماشینشون جلو افتاده بودن ماهم پشت سرشون ،خدا راشکراننده کارت سوختشون روگم کردهبودند و بنزین ماشینشون زود تموم شد.
براستی که شبکه یک سیما می تونه به طور زنده از پادگان ما راز بقا پخش کنه چون تماما روز باید کلاغ پر بری وشب هم باید مثل جغد پست بدی.برای شبکه دو هم ما می تونیم برنامه جواهری در قصر رو تهیه کنیم که ما سربازها می تومیم نقش اردکای مریض رو بازی کنیم.واسه شبکه سه هم که یک شبکه جوان به حساب میاد می تونیم 24 ساعته برنامه 7سال دفاع مقدس با اجرای اقای عادل فردوسی پور برگزار کنیم.
روز نشون دادن طرز کار با اسلحه رسیده بود سرهنگ رسولی اسلحشو درآورد و تموم قطعه هاشو باز کرد بعد پشتشو به ما کرد و گفت بیاین نگاهش کنین این کارش واقعا عجیب بود من هم که کنجکاو شده بودم دیدم تا داره کتاب کار با اصلحه رو میخونه ،موندم اگه می خواست کار با بمب هسته ای رو نشونمون بده چیکار می کرد!خودم رو نفهمیده زدم وبعدا ازش سوال کردم اسم این قطعه چیه؟به طرف من نگاه کردو گفت: بیا توی دفتر.تا دم دفتر همش 10 متر بود اما فکر کنم 100 تا صلوات دادم.روشو به طرف من کردو بهم گفت: پول می خوای؟من هم که یه لحظه دیدم بد جور ترسیده، بهش گفتم چی؟ پیشنهاد رشوه میدی اصلا.عصبانی شدو گفت:مرخصی می خوای؟من هم که از خدام بود بهش گفتم باید بهش فکر کنم.
با شنیدن صدای در از خواب بلند شدم واقعا عجب خواب وحشتناکی بود باور کنیدبرای اقایون ازفیلم300 توهین امیز تر بود حالا به نظر شما عزیزان باید در رو باز کنم یانه؟باید به این ذلت تن بدهم یا نه خواهش می کنم جواب بدهید اقای پستچی بد جورداره در می زنه؟
نوشته شده توسط رضا در دوشنبه دوازدهم آذر 1386 ساعت 1:34 موضوع | لینک ثابت
واقعیت
براساس یک همه پرسی که از زنان به عمل امده معلوم شد که بعضی خانمها نسبت به بعضی سوالهای که از اقایون می پرسند نسبت به جواب انها بسیار حساسند که اقایون در جواب دادن به این سوالها از خودشون دو نوع واکنش نشان می دهند. حالا به بعضی از این موارد می پردازیم.
1-اگر خانمتون پرسیدند اگه من بمیرم چیکار می کنی؟
جواب صحیح:خدانکنه من تا اخرعمر تنها زندگی میکنم اصلا خودمو میکشم(اگه سه چهارتا کشیده به خودتون بزنید بد نیست)
جواب غلط: معلومه که ازدواج میکنم اون وقت کی لباسامو می شوره وای کفشام کفشام کثیفه بدو واکسشون بزن (اگه زنتون نرفت بگید :نمیخوای بمیری؟)
2-اگه پرسید منو دوست داری؟
جواب صحیح:اره عزیزم مگه من به جز تو کی رو دارم تو تموم دنیای من هستی(اگه تونستید صحنه رو رمانتیک کنیدخیلی خوبه یه وقت با اکشن اشتباه نگیرید)
جواب غلط:فکر کنم اینطور باشه اگه بهت بگم بله خوبه اصلا اگه دست پختت بهتر بشه شاید.......
3-داری به چی فکر می کنی؟
جواب صحیح:دارم به تو فکر می کنم که تو تموم دنیای من هستی تنها کس من هستی(اگه همون لحظه یه دسته گل هم بهش بدی بد نیست)
جواب غلط: دارم گزینه های بعدی ازدواج رو بررسی می کنم تو کسی رو سراغ نداری ؟(همون لحظه تک تک اسمها رو بخونید)
4- اگه پرسید من چاقم؟
جواب صحیح:نه عزیزم تو هر جور باشی دوستت دارم اصلا واسه من این چیزا مهم نیست.
جواب غلط:اره بابا اصلا ابروی هر چی چاقه بردی.اگه دوتا کمربند لاغری روهم ببندی پاره می شه حالم رو بهم زدی.(همون لحظه بلند بشی بری بیرون)
5-اگه از کار اومدید خانمتون گفت: غذا حاضره ، بفرمایید.
جواب صحیح:عجب غذایی ، بوش تموم کوچه رو گرفته نمی دونم دستت پختت روکی رفته(تا می تونید از غذاش تعریف وتمجید کنید)
جواب غلط: بازم خورش گوشت ،تو بخور من مهمون خانم رحیمی بودم (اگه گفت خیلی نامردی و از این حرفها می تونید بشقاب غذا رو بکوبید تو صورتش قابل توجه زن ذلیلها)
نوشته شده توسط رضا در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 ساعت 9:32 موضوع | لینک ثابت

خلیج فارس
پس از شنیدن اینکه کشورهای عربی حوزه خلیج فارس تصمیم به تغییر نام خلیج فارس به خلیج عربی گرفته اند تصمیم گرفتیم به میان مردم بریم و یه مصاحبه ای با اونها داشته باشیم.برای همین کار مرکز شهر رو انتخاب کردیم
اولین برخوردی که داشتیم با یه پسر جوون بود که حدود 21-20 سال سن داشت.
بعد از سلام واحوالپرسی ازش پرسیدیم که
می دونید خلیج فارس کجاست؟
اره بابا چه خبره هرشب با بروبچ لب ساحل پلاسیم.
می تونم از شما بپرسم واسه چی اونجا پلاسید؟
یعنی شما نمی دونید اخه بهترین جا واسه X بازی همون جاست.
شما می دونید که عربا می خوان اسم خلیج فارس رو بکنن خلیج عرب؟
راست می گین یعنی نانسی عجرم ونوال میان اونجا! خیلی خوبه
نفر دومی که بهش برخوردیم یه دختر دبستانی بود.
سلام کوچولو حالت خوبه؟
به توچه مگه بهت یاد ندادن توی زندگی مردم دخالت نکنین.
ببخشید، میشه برامون یه شعر در مورد خلیج فارس بخونید؟
بیا با هم بریم سفر دوبی دوبی منو با خودت ببر............؟
این چه ربطی به خلیج فارس داشت؟
اخه دوبی یکی از شهرهای ساحلی خلیج فارس دیگه.
نفرسوم یه پیر مرد بود که حدود 80 سال سن داشت واز لحاظ شنواییهم مشکل داشت.
ببخشید پدر جون فهمیدید که می خوان اسم خلیج فارس رو تغییر بدن.
چی، مگه اسمش چی اشکالی داشت خدیجه خودش گفت ؟اصلا ... …sensor تواونواز کجا می شناسی؟
پس ازساعتها جروبحث بهش موضوع رو فهموندیم.
توی یک جمله حرفت رو به اونهایی که این کاررو کردن بفرمایید.
من از همین جا فریاد می زنم که انرژی هسته ای حق مسلم ماست 22بهمن ماه یوم الله الله.............
شما ربطی رو بین جملاتتون وخلیج فارس می بینید.
اره دیگه جمیله رو طلاق دادم حالا نامزد خدیجه هستم اصلاsensor …....به توچه ربطی داره!!!!!
نفر چهارم به یه عرب 18برخوردیم منظورم اینکه 18سالش بود.
خودتون رو معرفی می کنین؟ فهمیدید که قصد دارن اسم خلیج فارس رو تغییر بدن؟
انا هانی عبدالامام.ها ولک تا وقتی فلوس موجود همه چی موجود.
به نظر شما کار درستی به نظر می یاد ؟
لالا امارات دوبی بحرین.....همه مال ایران بحر چجور مال عرب الذین لا رجل.....
خدارا شکر اخر یکی پیدا شد که حق رو به ایران بده اونهم یه عرب. از این مصاحبه می فهمیم که باید از پایه فرهنگسازی کنیم و برای اثبات کردن حق خودمون مجبور نشویم نام بوشهر رو که سابقه فرهنگ وتمدن ایران رو به دنبال خودش میکشه اسم اون رو به خلیج فارس تغییر بدیم امیدواریم که دولتمردان کشورمون از این تصمیم جاهلانه دست بردارند وگرنه دسته کم نارضایتی یک میلیون بوشهری رو دربردارد.
نوشته شده توسط رضا در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386 ساعت 8:38 موضوع | لینک ثابت
سلام ای غم
بیا تا لیلی ومجنون شویم،افسانه اش با من
بیا با من به شهر عشق رو کن،خانه اش بامن
بیا تا سربه روی شانه هم را دل گوییم
اگر مویت چو روزم شد پریشان،شانه اش با من
سلام ای غم،سلام ای اشنای مهربان دل
پر پرواز واکن چون پرستو، لانه اش با من
در این دنیای وانفسا حسرتزای بی فردا
خدایا عاشقان را غم مده ، شکرانه اش با من
چه بشکن بشکنی دارد،فلک در کار مستان
تو پیمان بشکنی، نشکستن پیمانه اش بامن
سفرنامه عجیب
چند روزی بود که خودم و دوستم داش نجی خیلی دلمون گرفته بود تصمیم گرفتیم که یه سفری به کشورهای اطراف بزنیم.اما با لطف و عنایتی که مسولان صنایع هوا فضا در مورد هواپیماهای مسافربری دارند که بعد از عامل اعتیاد دومین مقصر مرگ ومیردر کشور به شمار می ایند تصمیم گرفتیم ازراه زمینی مسافرت کنیم,از شانس بد ما تمام اتوبوسهای مسافربری برای کمک به افراد بی خانمان لبنانی اهدا شده بود.
خب بالاخره مجبور شدیم با شتر مسافرت کنیم.تصمیم گرفتیم که اولین کشور افغانستان باشه.درطول مسیر به قاچاقچیان افغانی وپاکستانی وایست بازرسی امریکاییها حتی نیروهای ناتو برمیخوردیم که از ما می پرسیدند((چَکارمیکِنی))وما هم زود میگفتیم دنبال کار می گردیم این حرفی بود که اخر یه جا بدردمون خورد.
بالاخره به شهرکابل رسیدیم واقعا شهر عجیب وجاذبه های تروریستی جالبی داره. عجیب از این لحاظ که بچه های اونجا به جای کوله پشتی از ژ-3 یا کلاش استفاده می کردند وعجیبتر از اینها با نارنجک فوتبال بازی میکردند.جاذبه های تروریستی به خاطر اینکه ما افرادی رو میدیم که قسمتهای بدنشون رو کنده بودند حتی من یک تکه پا رو دیدیم که داشت توی خیابون راه می رفت که من به دوستم گفتم چه صحنه ی زشتی پاهه یک مرتبه دادش درومدو گفت:((هنگامه هنگامه)).
ازبازیهای اونجا اون بود که چشم بند میزدند ومیرفتند توی میدون بازی(مین) که هرکس می رفت روی مین می سوخت وهم از بازی وهم از صحنه روزگار خط می خورد.
واقا چه باغای سرسبزو پر محصولی داره.ما هم که دنبال کارمیگشتیم اومدیم توی یکی از این باغها مشغول به کار شدیم البته اسم اون باغا رو به ما نمی گفتند نمیدونم چرآ؟راستش رو بخوای ما چند باری از اون میوه ها رو خوردیم که کارمون به بیمارستان کشید.نمی دونم چرا از اون وقت همش میل خوردن اونها رو دارم.بالاخره پس از تماشای انسانهای عجیب وباغهای عجیبتر تصمیم وبخصوص بازیهای هیجانی تصمیم گرفتیم به ایرون برگردیم.
واقا که هیچ جای دنیا ایران نمی شوند وهیچ جای ایران بوشهر نمی شود با تمامی سختی و مشکلاتش باز افتخار می کنیم که ما را ایرانی صدا میزنند و زیرسایه پرچم اسلام هستیم.امیدواریم که ایران پایدار وایرانی استواروتمامی قله های پیشرفت و علم را بپیماید.ومسئولان بدانند که تا همیشه مردم ایران پشتیبان انها خواهند بودالبته تا وقتی که انها پشتیبان مردمباشند،واصلا اشخاص بختیار صفت را تحمل نخواهند کرد.ان شاالله که تصمیمات رئیس جمهور محترم وبا پشتیبانی رهبر عزیز انقلاب، ایران را در اقتدار نام ایران برسانند.
نوشته شده توسط رضا در چهارشنبه نهم آبان 1386 ساعت 8:18 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

من که می دانم به احتمال صددرصد یا دویست و ده درصد وقتی این وبلاگ رو می خونید اصلا نفهمید و یا اصلا خوشتان نیاید به خصوص لطیفه های آن،حالا می خواهد خوشتان بیاید یا می خواهد نیاید اقلا دلم خنک می شود وکمی تا قسمتی ابری می شود اگر خوشتان امد که خدا را شکر واگر خوشتان نیامد نظر یادتون نره.
فهرست اصلی
دوستان
حدیث راز
شب بارانی
سفیدبرفی
نسرین
جان عشاق
2500سال مپراطوری
دنیای رپ
دختر جهنمی
اورمزد
عشق حقیقی
بیگانه
عشق فرهاد
نسیم سحری
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY